یکشنبه 27 مرداد 1387

سلام

آقا بی مقدمه بگم : عاشق هیستوری تورها هستم !! ... و اگه هر چند هفته یک بار حداقل یه دونه هیستوری تور نگاه نکنم نمیدونم چه بلایی ممکنه سرم بیاد !!

 امروز میخوام از یکی از جالب ترین صحنه هایی که در هیستوری تورهایی که دارم و دیدم براتون بگم ...در واقع خیلی این صحنه رو دوس دارم ... این صحنه ی جالب مربوط به اجرای ِ You Are Not Alone در شهر Vienna کشور اتریش در تاریخ دوم جولای سال 1997 هستش ...همه به خوبی میدونن که در هر اجرا ، موقع u r not alone ، مسئولین کنسرت یکی از دختر خانم های ِ ردیف جلو رو از جمعیت خارج و به روی استیج کنار مایکل می بردند ... مایکل لحظاتی اونها رو در آغوش میکشید و بعد از اون مسئول امنیت مایک در صحنه میومد و دختر خانم رو از روی استیج خارج میکرد ... بضعیا موقع رفتن تقلا میکردند و حاضر نبودند دست مایکل جکسون رو رها کنند و خیلی ها هم آروم و متین با آقاهه از صحنه خارج میشدند ... تکون دهنده ترین ِ این لحظات _ از نظر من _ یکی مال ِ هیستوری تور مونیخ و دیگری مال همین هیستوری تور Vienna هستش ... تصویر و کیفیت مونیخ واقعاً خوبه اما دومی با دوربین دستی فیلم برداری شده و متاسفانه سیاه و سفیده .... اما خوب ... وقتی صحنه بخواد بگیردت مهم نیست که سیاه سفید باشه یا رنگی ! ...... من و خواهرم همیشه وقتی هر توری از مایکل رو به لطف دوستان خوبمون به دست میاریم اول یه راست به سراغ آهنگی میریم که دراون کسی رو به بالای ِ صحنه می برن ... وقتی ده- بیست بار بالا رفتن و بغل کردن مایکل توسط اون دخترا رو دیدیم و کلی جیغ کشیدیم بعدش به سراغ آهنگای دیگه میریم !!! توی Bad Tour و Dangerous سر آهنگ She's Out Of My Life و در هیستوری تور این آهنگ You Are Not Alone هستش ... البته در هیستوری سئول سر Earth Song وقتی مایکل داره با اون وسیله ی بالابر به سمت بالا میره یه آقا پسری میدوه و با او به بالایِ سر جمیعت میره و در اون لحظه ها مایک در حال خوندن فقط مواظب اون پسره که بیرون از حفاظ وایستاده و سعی میکنه با تمام قدرت نگهش داره ... این یعنی حرفه ای بودن محض ! کنترل کردن همه چی حتی در سخت ترین شرایط ......

و حالا you are not alone در استادیوم Ernst-Happel شهر Vienna کشور اتریش ... :

Smooth Criminal با هیجان خاص خودش به پایان رسیده ....صدای ِ جیغ و داد کشیدن بی امان جمعیت داره به گوش میرسه ... حالا لحظه ی آروم گرفتن روح و جسم فرا رسیده ...اجرای ِ You Are Not Alone ...آهنگ شروع میشه اما مایکل هنوز وارد صحنه نشده ...

یه یک دقیقه ای همینجوری از آهنگ میگذره تا خلاصه مایکل وارد صحنه میشه :

That you are not alone

For I am here with you

Though you're far away

I am here to stay

But you are not alone

For I am here with you

Though we're far apart

You're always in my heart

But you are not alone

دقیقه ی 1:20 تصویر به عقب میره و فاصله ی بسیار زیاد کسی که مشغول فیلم برداریه تا استیج به خوبی آشکار میشه ... _ خدا پدر مادرش رو بیامرزه !! _

...

تقریباً همون لحظه هایی از آهنگه که یک نفر باس بره بالا ...

Just the other night

I thought I heard you cry

Asking me to come

And hold you in my arms

I can hear your prayers

Your burdens I will bear

و دختر خانم مذکور به روی صحنه فرستاده میشه ... از تلو تلو خوردنش و دستی که روی سرشه میشه فهمید که واقعاً هُل کرده و گیجه !!

 به سمت مایک میره و دستش رو دور گردن ِ او حلقه میکنه ....

 اما چند ثانیه ی بعد ...

مثل همه ی اجراهای ِ دیگه مایکل سعی میکنه باهاش بچرخه و برقصه اما دختره اصلاً حرکتی نمیکنه !! در واقع این مایکل بوده که داشته اون رو حرکت میداده !! ... اون ختر خانم تو بغل مایکل بیهوش شده بوده !

مایکل که در حال خوندن بوده ناگهان متوجه این موضوع میشه و در حال خوندن او رو بغل میکنه و به مسئول امنیت صحنه میده تا او رو برای مداوا از صحنه خارج کنه ...

و جمعیت با فریادهاشون به حد انفجار میرسن .....

اوه خدایِ من ! مایکل جکسون با اون هیکل نحیف و ظریف؟! آدمی هم هیکل خودش رو بلند کرده رو بغل کرده و حرکت داده ؟! اونم در حال خوندن و اجرا در برابر هزاران نفر ؟!

دیدن این صحنه ها برای اولین بار واقعاً منو حیرت زده کرد ...... البته خیلی ها به روی صحنه رفتن و عکس العمل های خاص خودشون رو در برابر ام جی داشتن و همه ی اونا آدمو هیجان زده میکنه... اما این دختر ........ علی در این باره میگفت : این طبیعی ترین واکنشیه که در برابر اون عظمت و شکوه انسان میتونه انجام بده !!

بودن در کنار او ... برای لحظاتی ... در آغوشش ... شنیدن صداش از نزدیک ترین فاصله ... حس کردن نوازشش .....وای پسر ... کوتاه بیا ! من یکی که طاقتش رو ندارم !!!

خلاصه ( او ) با قدرت و زیبایی همیشگیش آهنگ رو زیباتر از همیشه ادامه میده و اون رو به پایان می رسونه ....

خوبه بدونید مایکل در دوم ژوئن 88 و در بیستُ ششم آگوست 92 ، تور بَد و دنجروس رو در در استادیوم Prater همین شهر یعنی Vienna اجرا کرده و این شهر میتونه تا ابد به این سه رخداد بزرگ در تاریخش افتخار کنه و ما هم همچنان به تاریخ و تاریخسازامون به خاطر حماقتاشون لعنت بفرستیم !! اینجوریاس دیگه ... چه میشه کرد ؟!

راستی 29 آگوست هم نزدیکه ... سالروز تولد ( او ) . امسال او 50 ساله میشه و این روز رو در کنار سه فرشته ی کوچولوش پرینس مایکل و پاریس و بلکنت کوچولو جشن میگره . نیم قرن گذشت ...دنیا شاهد نیم قرن انرژی،موسیقی،رقص،و والاترین حد هنر بوده ... افتخار میکنم که امسال هم در کنار سایر عاشقان و طرفداران ام.جی در دنیا این روز رو جشن میگیرم و شادی میکنم ...ولی ای کاش فاصله هایِ نامَرد(!) کمتر بودن تا میتونستیم حقیقتاً به هم نزدیک باشیم و دست در دست هم برای او شادی کنیم ... اما خوب ... چه فرقی میکنه ... اگه همو دوست داشته باشیم و به یاد هم باشیم مهم نیست که چقدر از هم دوریم ...اینو خودِ ( او ) بهمون یاد داد ... منتظر عملی شدن وعده هایی ( او ) برای روزهای ِ آینده هستیم ... منتظر دیدن چهره ی مهربون و صدایِ آسمونیش .... امیدوارم امسال به هممون یه حال اساسی بده !!

و نکته ی آخر این که اون دوستم فرانَک ، که در پست قبل ازش نوشته بودم ، سی دی تصویر (!!) ام جی رو با خودش به کلاس زبانشون برده و حسابی بروبکس شون شیفته شدن و قراره در جلسات آینده متن شعر ها رو کپی کنه و به بچه ها بده تا همه با هم بخونن و از هم خوانی لذت ببرن ... درود به معلمشون که پذیرای این چیز گرانبها شد ... ضرر نخواهند کرد ... حداقل این که ته خطِ انگلیسی زبان بودن رو می فهمن یعنی چی !!!

و در پایان

تقدیم به او :

چه دور

چه دور

و دنیایِ ما چقدر کوچک است.

تو آن سو

من این سو

و خیابانِ بزرگ

بی انتها

میانِ ما.

دستت کو ؟!

دستم کو ؟!

سوال ها

جواب ها

عشق ها وُ

نمی دانم ها.

و آسمانِ بزرگ

بی انتها

بالایِ سر ِ ما.

می بخشیم آیا

فاصله ها را

و دستهایی که دستانمان را

به جایِ ما دونفر گرفتند ؟!

چه دور

چه دور ،

و با این همه

چه نزدیک ...

 

 

 

Keep On Dancing

mjsarahmj@yahoo.com

تا بعد...

دوشنبه 21 مرداد 1387

سلام دوستان . خوبید ؟!

امیدوارم که باشید .

 این روزا سرم شلوغه ، تا میام یه کاری بکنم ، چیزی بـِکِشَم ، چیزی بنویسم برای دلم می بینم شب شده . راستش ما هم خودمون رو گرفتار کردیما ! موقع مدرسه کم درس داشتیم ، حالا باید دو برابر بخونیم !! اما خوب ... هیچ وقت چیزای خوب آسون به دست نیومدن و لازمه براشون تلاش کرد و زمان مصرف کرد .... این روزا از مایکل که خبر خاصی نیست ! در عین حال با این هم فشار و بدحالی و دلتنگی یه حسّ خاص دارم ... یه اتفاقاتی داره میفته !! شاید (؟!)..... حالا براتون می گم ... اما اولش باید یه کمی مقدمه بگم ! :

یه روز از روزهای ِ سال تحصیلی گذشته طبق قولی که به یکی از هم کلاسی هام ( فرانــَک جون) داده بودم ، براش یه سی دی بردم ... سی دی ای که توش صدای حسین پناهی و تعدادی از کلیپ های مایکل جکسون بود ....اون موقع عکس العمل خاصی از دوستم ندیدم .....! راستش اون روزا دوران سختی از نظر درسی و فشارهای ِ مدرسه بود ... خلاصه چند ماه گذشتُ از شرّ امتحانات خلاص شدیم !! ... دیگه تقریباً از هم بی خبر بودیم تا زمانی که من تهران بودم و فرانـَک با من تماس گرفت . میون حرفامون بی هیچ مقدمه ای گفت جدیداً خیلی اون سی دی ای رو که تو دوران مدرسه بهش دادم می ذاره و نگاه میکنه ... و شعری مثل Heal The World رو که من کمی از متنش رو اینور اونور کتاباش نوشته بودم باهاش میخونه و کلی از خوندن باهاش لذت می بره ... بعد از این که از تهران برگشتم خونه باهام تماس گرفت و دیدم باز هم داره به Billie Jean گوش میده ! ... ازم کل متنای شعرهایی رو که بهش داده بودم میخواست ؛ پس یه روز قرار گذاشتیم تا با هم بریم بیرون و هم او منو بستنی مهمون کنه و هم من اون شعرا رو براش ببرم .... میون صحبتامون ازش پرسیدم : - دلت میخواد کل شعرای مایکل رو داشته باشی ؟! به صورت یه سی دی mp3 ؟ و او با خوشحالی بهم گفت : - وای آره ! راستش روم نمیشد بهت بگم !! یه روز پنج شنبه قرار گذاشتیم و باهم رفتیم پارک... تموم بعد از ظهر رو تا حوالی شب با هم بودیم ، از خیلی چیزا گفتیم ... و بعد از هم جدا شدیم ...........توی اون غروب دلتنگ و شاد که انگار هزارتا احساس به هم گره خورده بودند.....خیلی خیلی دلم پُر از حرف بود.... اما خوب اون شب هیچ کس نبود ! بنابراین ته تهای شب پنجره ی اتاق رو باز کردم و صداش زدم ........گفتم : این بار دیگه نمیخوام بیش از این چیزی بگم ... منتظر می مونم تا خودت کارت رو بکنی ! دیدم که تلاش من هیچ فایده ای نداره ! عشق اومدنیه نه آموختنی ! و بعد از اون شب منتظر موندم.....اصلاً به فرانک زنگ نزدم ... چند بار وسوسه شدم اما خوب برای این که بذارم زمان همه چیز رو مشخص کنه خودمو به یه کاری مثل دیدن یه تور یا خوندن یک کتاب و یا درس خوندن و نقاشی کردن مشغول میکردم ..... تا این که 2 روز پیش حدود ساعت 8 شب بود...تلفن به صدا در اومد....شماره ی فرانک بود... گوشی رو برداشتم و بعد از یه سلام و احوال پرسی کوچولو گفت : - سارا به کمکت احتیاج دارم ! تو کلاس زبان انگلیسی مون از متن شعرهای ِ مایکل بحث شد و من کلی از شعرایی که دارم ُ و باهاش میخونم تعریف کردم ... از معنیای ِ قشنگشون گفتم ... از صدای ِ مایکل ... طوری که معلم زبانمون حسابی مشتاق شد که بشنوه . بهم گفت تا سی دی رو همراه ِ متن شعرها ببرم کلاس و با هم گوش بدیم و بخونیم ! .... معلممون گفته حالا که داری شعرها رو میاری یه خلاصه ای از زندگی مایکل جکسون رو هم همراه خودت بیار تا بچه ها بیشتر باهاش آشنا بشن . حالا هم به این دلیل مزاحمت شدم !! - خلاصه کردن زندگی مایکل جکسون تو چند خط ؟! از چی بگم ؟! کدوم رو بگم که دیگری نیازی به گفتنش نباشه ؟! خلاصه چند جمله ای درباره ی سال تولد و محل تولد ، کودکی ، خانواده ، تریلر ، تورها ، آلبوم ها ، جوایز ، دادگاهها ، تغییر رنگ پوست ، عشقش به کودکان ، نورلند ، بچه هاش و ازدواج هاش ، و وضعیت کنونی و فعالیتهای فعلیش به فارسی گفتم و نوشت و بعد با هم به انگلیسی ترجمشون کردیم ......و بعد ازش قول گرفتم که همه چی رو برام تعریف کنه ! امروز صبح فرانک باهام تماس گرفت و یکی دوتا چیز برای تکمیل اون متن ازم پرسید ... من هم بهش جواب دادم . و گفت کلی دیرش شده !! فکر کنم شب باهام تماس بگیره !!

نمیدونم در کلاسشون چی رخ داده ... چی شده ... اما امیدوارم که یه سری حقایق برای اون دخترا روشن بشه و گوشه ای از ابهاماتشون درباره ی مایکل جکسون و اون چهره ای که دنیا ازش ساخته ، برطرف بشه . امیدوارم خوندن Heal The World و Earth Song بتونه رویِ این آدمایِ فراموش شده و فراموش کرده تاثیر خوبی بذاره ... فقط امیدوارم ....دیگه هیچ وقت مطمعن نیستم ..... با تمام وجودم می گم ای کاش بفهمن !..... ما که تمامِ تلاشمون رو همیشه کردیم و میکنیم و خواهیم کرد ........... تا ابد ....

راستی عکس آخری که از مایکل و بچه هاش منتشر شد یادتونه ؟! قرمز بود و هیچی توش دیده نمیشد...! سحر جون لطف کار و با کار کردن روی اون خیلی تصویریش رو بهتر کرد ... و اونو به همه ی شما دوستان تقدیم کرد :

Keep On Dancing

 MJsarahMJ@yahoo.com

تا بعد !

سه شنبه 15 مرداد 1387

سلام !

بی هیچ توضیحی وبلاگ جدید من و علی رو ببینید :

http://manthatyoufear.blogsky.com

keep on dancing

یکشنبه 13 مرداد 1387

اگر این شعر ارزشی داشته باشه ، دلم میخواد با تمام وجود اون رو به یگانه همانند خدا ی ِ این زمین تقدیم کنم ... به خاطر همه ی شبا و روزا و لحظه هایی که با صدای ِ نازش ، با عشق ِ بزرگش ، با نگاه به چشمای ِ مستش از هر دردُ غمی جدا شدم ...

به او ، با تمام ِ وجودم :

دوباره شب شد

دوباره تنهام

میون ِ غم هام

میپیچه صدام

حرفی نمونده

با این همه درد

دلم چه تنگه

هوا چقد سرد

دنیا چه تنهاس

دروغ فراوون

عاشق نشی تو

می میری آسون

دستا چه دوراَن

بوسه چه کم یاب

اشکا تو چشمم

نمی یارن تاب

شکسته قلبم

درست نمی شه

بیا نگاش کن

مُرده همیشه

یه حرفی مونده

هنوز نگفتم

من عاشقم باز

اگه چه مُردم

دستام چه تنهان

اما میخندم!

تو بازی سخت

منم برنده اَم

قلبم کوچیکه

تو این شبِ سرد

دلم چه میخواد

دستِ تو رو

غریبه ، آشنا

زَدن شیکستن

به خاطر ِ تو

قلبم رو کـُشتن

اما بیدام

می خوام بخونم

ثابت کنم که

منم می تونم

عشق ِ تو جادو

حسّت یه خوابه

تموم ِ حرفات ،

انگار کتابه

تو این نمکزار

که اسمش دنیاس

بگیر دستمو

که خیلی تنهاس

دیگه تو شب هام

گریه ندارم !

منم که تنها

برات بیدارم

حرفام قشنگ نیست !

خودم میدونم !!

اما به عشقت

حتـّی میخونم !

می خوام که با تو

دنیا عوض شه

سَردی بمیره

قلبا بیدار شه

زمین بخنده

دریا برقصه

خروس بخونه

دختر ببوسه

حرفام برا تو

تموم نداره

پس بغلم کن

دنیا چه زاره !

بذار بدونم

دوسم میداره

یکی یه آشنا

قلبش بیداره

ای آشنا جون

- دنیا همینه ؟!

میگم با حسرت ،

میگی : زمینه !

یه بوسه از دور

میدی به لب هام

دیگه میخندم

نمی گم تنهام ...

 

سارا ام.جی _به تاریخ نهم تیر ماه 1387 ، ساعت 1:30 بامداد

بذار همه دنیا بدونه چون بهش افتخار میکنم :

عاشقتم ...

Keep On Dancing

یکشنبه 13 مرداد 1387

نامه ای از سر دلتنگی به یکی که بدجور معنی ( اهلی شدن ) و ( اهلی کردن ) رو بهم یاد داد ...همونی که خیلی بیشتر از اونچه که هست یاد داد ...

نامه ای به روباهِ قصه ی شازده کوچولو :

روباه گفت : ... آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی . تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی ...

روباه ... روباهِ بیچاره ی من ! بهتر بود به جای ( فراموش کرده اند ) می گفتی ( پاک به کلی از یاد برده اند ) یا ( دیگر معنایی برایشان ندارد ) یا ... خلاصه قضیه خیلی حادتر و بدتر از این حرفاس ... موندم که چطور از یاد می برن ؟! ... موندم که چطور پاک بی خیال میشن !؟ چطوره که می تونن اینقد سرد و بی روح باشن ؟! هر چند انتظار دیگه ای نمیشه از این آدما داشت ... اونا نسبت به همه چیز اینطورن ... اونا دلشون نمیخواد به این چیز میزا فکر کنن ... آخه کارای مهم تر دارن ... وقتشون طلاست ! قبلاً هم گفتم ... قبلاً هم گفتن ... همیشه اینطوره ... اما چرا میون این همه آدم که میتونن به سادگی ( فراموش کنن ) چرا سهم ِ من (به یاد داشتن)ه ؟! چرا سهم ِ من ( اهلی شدن)ه ؟! تو حرف خیلی قوی ام ... آره بابا ... ما اینیم ! ما اونیم ! اما شبا وقتی تو اتاقمم به خیلی چیزا فکر میکنم ... به دستا ... به روزا ... به آدما و کاراشون ... به خاطرات ... اما ..............نمیخوام ...بعضیاشون دیگه خیلی لوس شدن اما من ............. میدونی روباهِ شازده کوچولو! راست گفتن ... باید همون شب میخوابیدم ... اما خوب یه چیزی خوابمو آشفته کرده بود و اون دلم بود .... دلی که خیلی عاشقه .... روباهِ شازده کوچولویِ عزیزم ! کی بهتر از تو میدونه ( عاشق شدن ) چه معنی داره ... عشق ِ به زمین ُ زمون ... آسمون ... کهکشون ... عشق ِ به عشق ... عشق به ................. فهمیدن خدا .... عشق به یکی که فقط یکیه !! چرا فقط یکی باید میون هزار نفر بشنوه ؟! چرا یکی باید برای خندیدن و خندوندن باشه ؟! چرا فقط یه نفر باید از سکوت دلش بگیره... چرا فقط یه نفر ......؟! فلسفه اش چیه ؟! پس چرا اینقد طول میکشه تو همون یه نفرایی که میون هزار نفرن همو پیدا کنن ؟! تازه دوتاییم ... اینجا ........بقیه کجام ؟ کجا به هم میرسیم .... کی دستامونو تو دستای هم میذاره ؟! ......... آی روباه ... روباهِ دلم.... دلم میخواد اونقدر بلند بلند بخندم تا همه ی همسایه هامون از خواب بیدار شن ... دلم میخواد اون قدر بلند بخندم که خورشید از رو بره .... اما نمیدونم چرا این روزا ........ من که ......... نمیدونم .. ! دلم تنگه .... دلم برای عشقم تنگه .... این دلتنگی با ناباوری ادما بیشتر میشه ... با زخم زبون هاشون .... چقدر ساده دل میشکنن ... چقدر ساده ....... چقدر ساده میگذَرَن .... حتی وقتی بهشون میگی : عاشقتم ... دلم برات تنگ شده ... میدونم که باور نمیکنن ... آخه عادت کردن ! میدونی .... اینجور عادتا خیلی ناجوراَن.....دلم برای تک تکشون میسوزه ... درد میکنه ........ خوب تقصیر خودشونه ...نه؟! خودشون انتخاب کردن .... خودشون خواستن ... حتی اونایی هم که عطر نور میدن به کناره ها میزنن ... اونقدر کنار میرن تا محو میشن .... باور دارم که اگه بخوان بدرخشن ... بخوان باشن میتونیم دنیا رو عوض کنیم .... ما میتونیم همه چی رو عوض کنیم ... معنی ها رو به کلمه ها و عبارتا برگردونیم ... دستای همو بگیرم... همه دشمنی ها رو از یاد ببریم و همه همون ببوسیم ..... باور دارم فقط اگه بخوایم میتونیم ................... اما .............. امروز این فقط یه رویا به نظر میاد ... یه رویا ... همین ! آی روباه نمیدونی .... ای کاش اون زمان که باید بیدار میشدن ... بیدار می شدیم ..... میدیدیم و نشون میدادیم .... ای کاش اونایی که به سادگی میگن : دوستت دارم ... عاشقتم ... می فهمیدن با این کارا دارن چه ریسمانی رو می بافن .... ای کاش می دونستن ... ای کاش می فهمیدن و مواظب اون کلمه هایی که از دهنشون میاد بیرون می بودن .....آی روباه ... روباه ... چه رسمایی رو که از یاد نبردیم ... یه گلای ِاهلی شده ای رو که پرپر نکردیم ... چه وقتایی رو برای داشتنُ نداشتن هدر دادیم ............ و حالا حتی یه نفرمون هم نمیدونه کجاییم .. در چه کاریم ... چی میخوایم ... و به کجا می ریم ...... دردناکه ! روباهِ نازنینم !...... ببخش منو ....... اما من حتی اهلی تو هم شدم !! آره من اهلی تو ! تو یکی از همونایی هستی که همیشه خواهی بود ....... حتی اگه هزار سال بگذره و خورشید بمیره و زمین ُ زمان به هم بپیچه تو باز هم میدونی که مسئولی ......... حتی زمانی که من نباشم .... مرسی .... مرسی که گوش دادی ............تا ابد دوستت دارم ...

keep on dancing


Google


internet
MJsarahMJ